تبلیغات
ღروایت عشقღ - مطالب ღروزهای زندگیღ

ღروایت عشقღ

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نویسنده : دختر خونه
تاریخ : دوشنبه 8 شهریور 1395 06:42 ب.ظ
花だよ。お花 のデコメ絵文字صدای ضبط حسابی بلند بود...
مامان می خندید و من هم با خواننده هم خوانی می کردم...
شب که شد بازهم دلم گرفت هندزفری گذاشتم توی گوشم و با صدای گوش خراش (به ظاهر قشنگ) آهنگ خوابم برد...
روزها می گذشت و چه نماز صبح ها که قضا نشد...
چه قدر دل گیرتر می شدم و با گوش دادن به موسیقی کمی روحیه ام عوض می شد... و شادی کاذبی برای یک ساعت همراهم بود.
کم کم عصبی شده بودم...و این فاجعه بود.
در این بین حرف هایی که خواننده می زد و توی گوشم می رفت روی زندگیم اثر گذاشت و خیلی کارهایی که نباید انجام می دادم انجام دادم و روز به روز افسرده تر شدم.نیمی از دلایل اتفاقات بدی که برام افتاد به خاطر گوش دادن به موسیقی بود!

 (این ها همگی نظر شخصیه بعد از کمی تحقیق کاملا موسیقی کنار گذاشتم...همگی حق انتخاب داریم)
花火だよ。打ち上げ花火 のデコメ絵文字اگر بخوایم با توکل و توسل به خدا و اهل بیت خیلی راحت می تونیم به هدفمون برسیم...花火だよ。打ち上げ花火 のデコメ絵文字
اوایل کمی سخته اما خدا کمک میکنه
این روزها واقعا آرامش دارم و به جای موسیقی صوت زیبای قرآن و مداحی های محبین اهل بیت همراهم هست.
از خدا ممنونم که همیشه در همه حال به جای مچ گیری دستم گرفت
(سخنرانی های استاد رائفی پور هم گوش بدید این یکیشه!)

[
]

نویسنده : دختر خونه
تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 11:49 ب.ظ
花だよ。チューリップ のデコメ絵文字کلافه بودم...دلم گرفته بود...
دلم می خواست برم... نمیدونم کجا فقط برم
!? のデコメ絵文字 ازین شهر ازین جهان اصلا بمیرم!!? のデコメ絵文字
در کمدم باز کردم و تمامی کتاب و دفترهای سال تحصیلی گذشته رو توی پلاستکی گذاشتم بعد دونه دونه دفترخاطراتم از پنج شیش سال پیش ریختم کف اتاق هرکدوم یکم نگاه کردم و بعد گذاشتم توی یه کیف پارچه ای ... زیاد علاقه ای به خوندن خاطرات گذشته نداشتم...
رفتم سراغ کشوی خرت و پرتام و هرچی به درد نخور بود ریختم دور و تمیزش کردم حس بهتری داشتم!
با خودم گفتم برای رفتن باید سبک باشم!
زنگ زدم به دخترخالم و قرار شد دفترهای خاطرات و کتاب های تحصیلی بدم بهش و بعد قرار شد برگه هایی که توش خاطره بود پاره کنیم و از برگه های خالیش استفاده کنه
花だよ。ハイビスカス のデコメ絵文字
...
وقته دیگه ای
رفتم سراغ گوشیم و اشکم جاری شد...
ردپاهای سیاهی ازم مونده بود که تنها پاک شدنش به دست خداست...

دیلیت اکانت
اینستاگرام(در این باره با دوستم زیاد حرف زدیم و فهمیدیم اصلا به درد نمیخوره الان بسیاری از دختران محجبه عکس هاشون توی صفحات مجازی میزارن خواهرم یه نفر توی خیابون هم ازت عکس بخواد بهش میدی!? のデコメ絵文字 و پسران مذهبی نیز با تعریف های زیاد تشویق به ادامه ی اینکار میکنند زمانی جزو این افراد بودم اما اصلا کاره درستی نیست.افراد مشکل داری! نیز در اینستاگرام هستن که ممکنه روی افراد مذهبی هم تاثیر بزارن که گذاشتن!? のデコメ絵文字خلاصه اکانت اینستاگرام به لطف خدا پاک شد...)
پاک کردن چندتا ایمیل(در صفحه مجازی هیچ چیز کاملا نابود نمی شود مراقب کلیک کردن هایمان باشیم)
حال کمی آروم شدم اما لکه های زیادی هست که باید پاک کنم...
دفتر حساب کتابم برداشتم و شروع کردم به تخمین زدن نمازهای قضا و چه قدر شرمنده درگاه پروردگارم...
نوشتن روزه هایی که باید گرفته بشن...
برای سبک شدن چه قدر کار دارم...

چگونگی :
花だよ。花束 のデコメ絵文字خواندن نماز های قضا

花だよ。花束 のデコメ絵文字 گرفتن روزه های قضا

花だよ。花束 のデコメ絵文字 دیلیت اکانت اینستاگرام

花だよ。花束 のデコメ絵文字دیلیت اکانت تلگرام   کد ایران: +98 به جای صفر شماره تلفن همراه نوشته می شود

花だよ。花束 のデコメ絵文字حذف اکانت جیمیل در اندروید

花だよ。花束 のデコメ絵文字حذف اکانت جیمیل در کامپیوتر
نویسنده : دختر خونه
تاریخ : جمعه 22 مرداد 1395 11:27 ب.ظ

http://vareth.ir/files/fa/news/1393/2/31/43553_854.jpg
داشتم راه اشتباه می رفتم...کم کم از مسیر خارج شده بودم مسیر بندگیو میگم!
بغض داشتم و دلم گرفته بود فکر کنم ماه رمضون بود که دوستم برام از اون هیئت با صفا تعریف کرد.هیئت بهشت الرضا واقعا هم بهشت بود برای خودش.بهم گفت قراره سفر مشهد ببرن و منم حسابی ذوق کردم که اجازه ش از بابا می گیرم و راهی مشهد میشم و میتونم از اقا بخوام برام دعا کنه خدا منو ببخشه اما خیلی زود با شنیدن (نه) سفت و سخت بابا امیدم کور شد و دلم شکست با خودم گفتم امام رضا نگاه به گذشتم و کارهایی که این چند روز انجام دادم کرده و اجازه نداده بیام پیشش...
وقتی وارد بهشت رضا شدم و جو مذهبی و روحانی اونجا رو و حرفایی که خانم برامون درمورد امام رضا و زیارتش زد دیدم،شنیدم نه!لمس کردم... دلم پر کشید سمت گنبد طلا...هر سال سفر مشهدمون به راه بود اما انگار امسال اقا زیاد ازم راضی نبود و من تا به حال این قدر مشتاق زیارت نبودم...
بچه ها رفتن مشهد و منم از لج خدا اما نه از لج خودم دست به کارایی زدم که ای کاش خدا منو می کشت که اینکار نمی کردم اما خراب کردم وضع بدتر کردم و همه چی انداختم گردن خدا و اقا و بابام که اگر می رفتم مشهد اینجوری نمی شد...
گذشت بچه ها از هیئت اومدن و چندوقت بعد روز تولد حضرت معصومه (س) دوباره رفتم بهشت...گناهکار بودم اما خدا به روم نیاورد منو توی بهشتش جا داد و شرمنده ام کرد فهمیده بودم هیئت جای ثابتش از دست داده و خونه ی بچه ها می چرخه و متبرک میکنه. دلم خواست ای کاش خونه ی ما هم امام رضایی می شد...
وقتی اومدم خونه یه داستانی شنیدم که حالم بدتر کرد این بود اون داستان: