梅雨だよ。あじさい のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم梅雨だよ。あじさい のデコメ絵文字
バラ のデコメ絵文字هوالغفورバラ のデコメ絵文字
花だよ。花束 のデコメ絵文字برگ نهم花だよ。花束 のデコメ絵文字

http://navid008.persiangig.com/image/399437_255152914596537_922443134_n.jpg
همون پسری که نشسته بود روی زمین با صدای لرزانی پرسید: داداش مطمئنی خودش بود؟خواب ندیدی؟
در جواب گفتم: خواب چیه؟واقعی بود...
یکی دیگه گفت:آخه برادر من بابا محمد پنج سال پیش به رحمت خدا رفتند!
شوکه شدم!باز هم سرمای عجیبی سرتاسر بدنم فرا گرفت...قلبم خیلی ضعیف می زد!
صدای بابا محمد توی گوشم بود:

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

بازهم زبونم قفل شد بدون هیچ حرفی سعی کردم از اون جا دور بشم که اجازه ندادند و به اصرارشون راهی خونه حاج اسماعیل شدیم با دیدن پولی که من از طرف بابا محمد بهش داده بودم تعجب پسرها بیشتر شد!
از سوالات پی در پی اون ها کلافه شده بودم اجازه نمی دادند برم اما به سختی ازشون جدا شدم یا بهتر بگم باز هم فرار کردم.
حسابی گیج شده بودم و خیلی می ترسیدم یعنی با یه مُرده حرف زده بودم؟
سرما هنوز هم توی وجودم می دوید! به یاده لیلا افتادم...سرما پر زد و رفت!
صدای الله اکبر همانند نسیمی از گوشم عبور کرد و بر دلم نشست!
اخم کردم این اتفاق هاو حس ها دیگه چیه؟ پاک خُل شدم!
خدایا دست از سره من یکی بردار!
و این دعایی بود که حسابی برعکس مستجاب شد!
چشمم خورد به گروهی که داشتند شربت می ریختند و پرچم وصل می کردند  سمتشون رفتم و ناخواسته از یه نفر خواستم اجازه بده من هم کمک کنم...
با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت: توی بچه سوسول با این سر و وضع می خوای چیکار کنی؟!
خیلی دلم شکست مرد تقریبا سن و سال داری بود حق هم داشت من با این صورت دست خورده و موهای حسابی پیرایش شده می خواستم چیکار برای امام حسین کنم؟
کلاه لباسم سرم کردم برای آخرین بار سمت یه نفر دیگه رفتم خواهش کردم اجازه بده کمک کنم ...
این بار پسر جوان با لبخند گفت: شرمنده نمیشه...

راهم کج کردم و با ناراحتی به سمت بازار رفتم تا لباس بهتری بخرم...شاید راهم دادند!

صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد
پ.ن:قلم ناقص من کوچک را به بزرگی قلبتان ببخشید




دسته بندی : کنارم باش! ,