☆花火★ のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم☆花火★ のデコメ絵文字
花だよ。菜の花 のデコメ絵文字هوالغفور花だよ。菜の花 のデコメ絵文字
花だよ。花束 のデコメ絵文字برگ هفتم花だよ。花束 のデコメ絵文字
http://media.shabestan.ir/Original/1394/08/01/IMG23322073.jpg
بدنم می لرزید نمی دونم چم شده بود...
عزاداری که تموم شد هرکسی رفت سوی خودش که همون پسر دستش گذاشت رو شونم و گفت: داداش بیا بریم غذای آقا آماده ست.
دنبالش به راه افتادم که پیچید داخل یه فرعی و جلوی یه خونه قدیمی ایستاد در باز بود داخل که نگاه کردم چشمم خورد به قابلمه های بزرگ توی حیاط  و یه عالمه ظروف یه بار مصرف که اطرافش چیده شده بود.
بسم الله گفت داخل حیاط شد و سمت یه قابلمه رفت و من همچنان نگاش می کردم.لبخندی زد و گفت :داداش بیا کمک کن غذا بیریزم تو این ظرف ها عزادار های آقا گرسنه نمونن.
حالم یه طوری بود نمی دونم شوک بود یا گیجی!!
بعد از دوساعت بالاخره همه ی غذا ها رو با کمک سه نفر دیگه توی ظرف ها ریختیم نمی دونم چرا من اونجا بودم درحالی که هیچ کدوم از اون ها رو نمیشناختم ولی یه حس خوب درونم قلقک می داد.
هر لحظه منتظره افرادی بودم که بیان غذا ها رو بگیرن اما با دیدن وانتی که برای حمل غذا اومد متعجب شدم.
سوالی نکردم اما خود پسر گفت:ما غذا ها رو می بریم مناطق محروم بی زحمت تا ما برگردیم شما اینجا باشید خوب نیست حسینیه آقا خالی بمونه.
مالک همه چیز رو می گفت آقا...نتونستم جواب رد بدم و همون جا موندم.
یکم توی حیاط قدم زدم خیلی تمیز و مرتب بود.
چشمم خورد به قابلمه های کثیف یه قطره اشک از چشمم افتاد.
آقا همه چیز اینجا برای شماست خودتون هم که حال و وضعم می دونید خیلی کثیفم می دونم ولی تنها کاری که می تونم انجام بدم همینه...
سمت قابلمه ها رفتم و شروع کردم به شستن...می شستم و اشک می ریختم قابلمه ها که تموم شد افتادم یه گوشه ی حیاط و فقط گریه می کردم.
صدای آروم پا که اومد فورا سره جام نشستم...
کسی نبود...
که چشمم خورد به پیرمردی که توی ایوان ایستاده بود محاسن خاکستری رنگی داشت و کلاه ساده ای به سر کرده بود و لباس های ساده ای به تن داشت انگار نمی دونست که من اینجام لبخند عجیبی به لب داشت با دیدن چهره اش خودم هم لبخند زدم...در عین سادگی خیلی خاص بود...
زیر لب شعری زمزمه می کرد:

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

همون لحظه که شعر خوند حفظش کردم که باعث شد دنیایی از سوال توی مغزم چرخ بزنه...
دلم می خواست برم سمتش اما انگار پاهام یاری نمی کردند و زبونم قفل شده بود آخر نا امید شدم و روی زمین افتادم و بی صدا اشک ریختم...


صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد
پ.ن:قلم ناقص من کوچک را به بزرگی قلبتان ببخشید





دسته بندی : کنارم باش! ,