花だよ。桜 のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم花だよ。桜 のデコメ絵文字
花だよ。お花 のデコメ絵文字هوالغفور花だよ。お花 のデコメ絵文字
お正月だよ。梅の花 のデコメ絵文字برگ ششمお正月だよ。梅の花 のデコメ絵文字
http://www.dana.ir/File/ImageThumb_0_608_458/126263
از بیمارستان مرخص شدم باز هم لیلا رو دیدم اما از دور...
مامان سوار ماشین شد و رفت‌...
چرا همه دارن ازم دور میشن...
هیچکس نزدیکم نیست...
+امیر...واقعا کوری یا خودت میزنی به کوری؟
_اَه ولمون کن بابا!
موتور از پارکینگ بیمارستان برداشتم چمدون از حراست گرفتم و به سمت خونه ی علیرضا به راه افتادم.
با فکر کردن به ساناز استرس و دلشوره گرفتم...
دست کردم توی جیبم وای نه ! سیگارام تموم شده...فقط یه نخ مونده
+آره برو از اون دکّه آرامشت بخر...ببینم چی میزنی؟بهمن؟ تیر؟...
_من هم درد میکشم هم بهمن!
...
زنگ در فشار دادم.بعد از دو دقیقه علیرضا با چهره ی آشفته در برام باز کرد...
آپارتمان کوچیک و جمع جوری بود...
داخل که شدم بوی سیگار و الکل وارد حلقم شد و منو به سرفه وادار کرد احساس تهوع بهم دست داد...من که به این بو ها عادت داشتم؟!
ساناز گوشه ای روی مبل خوابیده بود...
با دیدنش وحشت کردم...چشمم ازش دزدیدم
نکنه بچه ی توی شکمش مال من باشه؟
یعنی مادر بچم اینه؟
علیرضا رو کشیدم یه گوشه و‌انگشت اشارم به نشان تهدید جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
ببین یه کاری کن اون بچه بمیره...
علیرضا با تعجب نگام کرد و سرش به نشانه ی تایید تکون داد.
برام سوال شده بود که چرا هیچ مخالفتی نکرد؟
دیگه نمی تونستم اون فضای سنگین و خفه ی اونجا را تحمل کنم از اونجا فورا رفتم بیرون استارت زدم و یه نخ سیگار گذاشتم بین لبام...
+لیلا تو رو با این سیگار ببینه...
_خب ببینه من چه اهمیتی دارم؟
+اون وقت نظرش نسبت به تو بدتر میشه!
_خب بشه! نه که تا الان خیلی خوب بودم!
پاکت سیگار از جیبم درآوردم و پرت کردم توی سطل...میدونم لیلا دوست نداره!
چند روز  خونه ی خالم سر کردم از ماجرا خبر داشت تنها زندگی می کرد منم برای خواب می رفتم اونجا...
علیرضا که زنگ زد از خواب پریدم خواب آلود گوشی جواب دادم.
_امیر؟یه خبر خوب برات دارم
پتو را زدم کنار و گفتم:چی؟
_ساناز سقط کرد..‌.
با شنیدن این حرف هم خوش حال شدم هم ته دلم لرزید...
_چجوری؟تو کاری کردی؟
_نه بابا من فقط یکم زیادی بهش هله هوله دادم الان هم بیمارستانه...
خداحافظی کردم و گوشی گذاشتم.
-خدا دمت گرم!
_امیر هرکاری می کنی بکن ولی کارات به خدا نچسبون...
بازم از خونه زدم بیرون مثل همیشه بیکار و علاف توی خیابون ها می گشتم اما از توی خونه نشستن خیلی بهتر بود
جیبام گشتم که یهو یادم افتاد توی تَرکم!

چند بار تا کنار دکه رفتم اما دوباره برگشتم صدای سینه زنی می اومد سرم سمت خیابون چرخوندم حسابی خلوت بود و این برام خیلی جای تعجب بود.از موتور پیاده شدم چیزی که دیدم بیشتر متعجبم کرد تعداد خیلی کمی از جوون ها با لباس های مشکی خیلی مرتب در یه نظم خاصی درحال سینه زدن و اشک ریختن بودن بدون هیچ بلندگو یا عَلَم و هرچیزی که بخواد جلب توجه کنه!
ناخواسته یا شاید هم از سره کنجکاوی سمتشون رفتم.یکی از پسرها با مهربونی نگام کرد و با چشم اشاره کرد که کنارش بایستم...
شوکه شده بودم بدنم یخ کرده بود من کجا و سینه زنی کجا؟!
تو رو در بایستی گیر کردم و کنار جوون ایستادم ...
نجوای عاشقانه ای که می گفت حسین...
دستای گناه آلودم با جمعیت بالا رفت و محکم با سینه ام برخورد کرد سینه ای که پر از درده پر از گناهه پر از دود و ناپاکیه حالا داره ضربت سینه زدن رو  روی خودش حس میکنه...


صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد
پ.ن:قلم ناقص من کوچک را به بزرگی قلبتان ببخشید




دسته بندی : کنارم باش! ,