結婚だよ。ブーケ のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم結婚だよ。ブーケ のデコメ絵文字
花 のデコメ絵文字هوالغفور花 のデコメ絵文字
お勧め お花シリーズ のデコメ絵文字برگ پنجمお勧め お花シリーズ のデコメ絵文字

http://maedeh88.persiangig.com/w%20w%20w%20-%20chekelo%20-%20parsiblog%20-%20com%20(2023).jpg
سوزش بدی توی دستم پیچید چشمم باز کردم یه پسر جوون سوزن توی دستم فرو برد.
فورا نشستم سره جام که باعث شد بیشتر دستم بسوزه...
پسر با ترس منو وادار به دراز کشیدن کرد معلوم بود تازه وارده‌‌...
درباز شد تـو بودی!
تا وارد اتاق شدی قلبم به تپش افتاد...سلام کردم و جوابم دادی...
سره حرف باز کردم:آقا مجید خوبن؟از خانواده چه خبر؟
و تو فقط به یک الحمدالله اکتفا کردی...
آمپولی به پسر دادی
حرصم گرفت روی تخت دراز کشیدم و ملحفه رو روی سرم کشیدم
با حرص گفتم:شما اصلا اینجا چیکار می کنید؟این موقع شب تو خیابون...
صدات از پشت سر شنیدم که گفتی:شیفتم تموم شده بود که دیدم افتادید کف خیابون... راننده ماشینی که بهتون زد خیلی ترسیده بود...میشه رضایت بدید بره ؟زن و بچه داره.
این دیگه چه جوابی بود؟
نگران راننده ای که به من زده هستی؟!چه چیزا!
با دلخوری گفتم:مگه رو حرف شما هم میشه حرف زد؟من رضایت میدم!
حواسم بود افعال رو جمع به کار ببرم حساس بودی!
صدای کفشش شنیدم که از اتاق رفت بیرون...خراب کردم چه قدر بد حرف زدم...
بالشت بوی صابون میداد بدم اومد.
پسر جوان اومد سمتم
 گفتم:این خانوم اینجا چیکاره س؟
نگاهی به من انداخت و آمپول توی سرمم زد و گفت:سرپرستارن...
هی خدا  من که فقط یه دیپلم معمولی دارم!بیشتر نا امید شدم!
همین طور که وسایل روی میز مرتب می کرد ادامه داد: ایشون شیفتی کار میکنن کارشون از بقیه پرستار ها بهتره من که توی این دو ماه اینو فهمیدم اما بیشتر اوقات تو بیمارستان حضور داشتن هیچ وقت هم روپوش پزشکی تنشون نبود واقعا دختر عجیب غریبه ی...
چشم غره ای بهش رفتم که سکوت کرد و از اتاق رفت بیرون. پس تو پرستاری...و من چه قدر خوشحالم که مریضم!
اثر تصادف برام یه مچ دست شکسته بود.کم کم پلک هام بسته شد.
از همون موقع که گیج خواب شدم دیگه لیلا رو ندیدم حتی از فکر کردن بهش شرمم می شد بین من و اون یه دنیا فاصله بود‌‌‌...
دنیای کثیفی که غرق اشتباهاتم شده بود منو از لیلا جدا می کرد
حس می کنم دلم برات تنگ شده...توی خوابم هم حضور داری!!
با صدای امیرجانِ مادر از فکر و خیال بیرون اومدم با تعجب روی تخت نشستم .
_مامان تو اینجا چیکار میکنی؟
اخمی کرد و گفت:تو هنوز آدم نشدی؟گفتم کلت میخوره به جایی آدم میشی نه سلامی نه علیکی عوض تشکرشه میگه اینجا چیکار میکنی ای خدا این پسر نادون منو آدم کن...چند دقیقه است دارم نگات می کنم اصلا نفهمیدی چته امیر؟!
بهت زده نگاش کردم فورا دستم دور شونه هاش حلقه کردم.
_مامان دلم برات تنگ شده بود.
با دست زد پشت کمرم و گفت: خرس گنده خجالت بکش...تازه چندساعته رفتیا
بی توجه به حرفش محکم تر فشارش دادم.
شونه هاش به لرزه افتادن...
نگاش کردم از چشماش اشک می بارید...
دستم گرفت و گفت:امیرم تو که خونه نیستی انگار یه چیزی کم دارم دست و دلم به کار نمیره بیا برگرد خونه من با بابات حرف میزنم...
بوسه ای به گونه اش زدم چه قدر حس خوبی داشت محبتت را خرج مادرت کنی...کمی هم خنده م گرفت
_مامان به قول خودتون چند ساعته رفتم ها هروقت آدم شدم برمی گردم الان نه!شما هم آژانس بگیر برو خونه دیروقته‌‌‌...
لبخندی زد و گفت:چند ساعت رفتی دست شکسته برگشتی!آقا مجید منو رسوند الان هم با الهام منتظرن..‌‌.
مجید منو یاده لیلا انداخت...
نمی دونستم بپرسم یا نه
دلو زدم به دریا و گفتم:لیلا خانم هم همراهشونه؟
مامان که از جاش بلند شده بود گفت:آره خیلی دختر ماهیه ای کاش عروسم می شد ولی تویِ...لا اله الا الله!!انگار لیلا هم یه خواستگار خوب داره شاید همین هفته ها عقد کنه‌... ماشاءالله خیلی زرنگه همین دیروز...
دیگه حرفای مامان نمی شنیدم...

 _لیلا خواستگار داره؟
+ها؟چیه؟می خواستی نداشته باشه؟
_نه، اما اگه ازدواج کنه...
+چیه میخوای صبر کنه تو بری بگیریش؟
_تیکه ننداز

صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد
پ.ن:قلم ناقص من کوچک را به بزرگی قلبتان ببخشید



دسته بندی : کنارم باش! ,