花だよ。チューリップ のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم花だよ。チューリップ のデコメ絵文字
母の日だよ。カーネーション のデコメ絵文字هوالغفور
母の日だよ。カーネーション のデコメ絵文字
花だよ。お花 のデコメ絵文字برگ چهارم花だよ。お花 のデコメ絵文字
http://kocholo.org/img/images/zmupepply3m2x6l2gd6i.jpg
اون لحظه ای که فهمیدم تو خواهر داماد آیندمون هستی قلبم در حال انفجار بود...
این یعنی قراره فامیل بشیم ولی خب من دیگه نبودم که شاهد باشم...
به اصرار های مکرر الهام هنگام خواستگاری خونه موندم و یه جوری اخم های بابا رو به لبخند های مصنوعی تبدیل کردیم و برای اولین بار یک پیراهن ساده پوشیدم از اون تیپ دهاتی متنفر بودم اما وقتی دیدم برادرت مثل من لباس پوشیده آروم شدم...
با دیدن من برق تعجب توی چشمات موج زد اما بعد از اون تا آخر مجلس اصلا نگام نکردی انگار اصلا وجود نداشتم...نه فقط تو بلکه همه این طور بودند کم کم به بود و نبودم شک کردم
شما که رفتید از حرف های الهام فهمیدم
که
نامت
#لیلا س
اسمت مجنونم کرد...
نه این خیال های مزخرف رو از خودم باید دور کنم من کجا و تو کـجـا؟!
چمدان سورمه ای رنگم برداشتم و وسایلی که بتونم زندگی که نه زنده بمونم به زور توش جا دادم...
الهام با بغض نگام می کرد مامان نگران بود و پدر کاملا بی تفاوت...
حداقل دلم می خواست بهم اخم کنه اما کاملا خنثی به رفتنم نگاه می کرد شاید اینطوری خوشحال بشه شاید با رفتنم دلِ بابام آروم بشه با این افکار و در آخر آغوش الهام و مامان از خونه اومدم بیرون...
من بودم و یه موتور و یه چمدون
صدا زیر گوشم زمزمه کرد:«و خُـدا»
_خدا؟!
_خدا که میگن کجاست؟
+توی قلبت...البته اگه داشته باشی
_من بچه نیستم این چیزا رو تحویلم بدی
+بچه تر از اونی هستی که فکرش می کردم
_من بچم؟می خوای بهت ثابت کنم؟
+نه نیازی نیست دود سیگارت کاملا نشون میده که دیگه بزرگ شدی
_خوب شد فهمیدی
+آره ولی ای کاش تو می فهمیدی‌..‌.
به غلط کردن افتاده بودم آخه بگو پسر نادون تک و تنها از خونه زدی بیرون توی تهرون به این بزرگی میخوای کجا بری؟
تلفنم زنگ خورد.علیرضا!
ای کاش هیچوقت نمیدیدمش بعضی دوستا از دشمن هم بدترن به اسم دوست میان جلو تو را با خودشون تا ته چاه میبرن... باعث شد با ساناز آشنا شم یه چیزایی ببینم یه کارایی انجام بدم که می تونست هیچ وقت رخ نده...باعث شد حسابی توی لجن خودم فرو برم...
+ولی تو می تونستی به همشون نه بگی...
-حق با توعه!
صدای گوش خراشش مجبورم کرد جوابش بدم
_چی میگی؟
_نمیخوای خانومت ببینی ؟ مثل اینکه قراره بابا بشی ها‌‌‌‌...بیا خونه خودم
قهقه ی مردونه ای سر داد.گوشی قطع کردم یاده لیلا افتادم بغض گلوم چنگ می زد چرا؟چرا این قدر خودم خراب کردم؟چجوری  جبران کنم عمری که رفته رو؟ می تونستم همون سال ها که درسم خوب بود‌... هیچ،ولش کن،همش ای کاش، کاشکی،اگر،شاید...
زندگیم شرطی شده...
حالا هیچ کس ندارم نه پول نه خانواده نه عشق هیچی! تنهای تنها! خـــدا الان خوش حالی؟ داری بهم می خندی؟ آره، تو بردی مثل همیشه من بازنده ی این بازیم اسمش گذاشتی زندگی براش قانون گذاشتی یه سری آدم چیدی توش این وسط نقش من چیه؟بقیه بودن دیگه منو میخواستی چیکار؟که من بیام چی بشه؟! نخاله ی دنیات من بودم؟حاله خودمو مادرمو خراب کردم.جواب بغض های بابام کی میده؟ من که دلم آشوب بود...چرا نزدی تو سرم؟ چرا جلوم نگرفتی ؟خدا اون بچه اون حرومه...به خاطر آبروی بابام هم که شده هوامو داشته باش...
اصن باشه تو خدایی من کیم؟قدرتت به رخم می کشی؟قبول ضعیفم بعدش که چی؟
اطراف نگاه کردم...
(رهگذران می گذرند
دل من می گذرد
ز خیال تو)
موتور گوشه ی جدول پارک کرده بودم چشمم خورد به لیلا اون طرف خیابون ایستاده بود چادرش توی هوا تاب می خورد دلم آشوب تر شد قدمی به جلو برداشتم...الان سره شب اینجا چیکار میکنه؟ای کاش من...
خدایا اصلا صدام می شنوی؟
پس تو کجایی؟
بــــــوق!
درد بدی توی سرم پیچید...
نور ماشین تا مغز سرم رفت
بدنم بی حس شد...
افتادم...
این دومین بار بود که تو را دیدم و بر زمین خوردم چه رسمی است ؟ هربار دیدمت برخاک خوردم من زمین خورده ام از چه می ترسانی مرا؟از هر نگاهی که مرا زمین زد؟تو کی هستی؟!لیلای مجنون؟
...
صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد

پ.ن:قلم‌ناقص من کوچک را به بزرگی قلبتان ببخشید



دسته بندی : کنارم باش! ,