花だよ。チューリップ のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم花だよ。チューリップ のデコメ絵文字
母の日だよ。カーネーション のデコメ絵文字هوالغفور
母の日だよ。カーネーション のデコメ絵文字
花だよ。お花 のデコメ絵文字برگ سوم花だよ。お花 のデコメ絵文字
http://www.hammihan.com/users/status/thumbs/thumb_HM-20135399445987181382969123.9692.jpg
صدای آروم دختر جوانی حواسم جمع کرد سرم بلند کردم کنار درخت همون دختر چادری که تو بیمارستان دیدم ایستاده بود و با موبایل حرف می زد نمی دونم چرا ولی با دیدنش خوش حال شدم حس کردم تنها کسییه که می تونه کمکم کنه حسابی دو دل بودم هرچی باشه اون یه دختر با ظاهری مذهبی بود اما من چی؟ به لباس هام نگاه کردم...
شلوار جین تنگ با تی شرت مشکی چشمم دوختم به زنجیر طلایی که توی شب مهمونی از یه نفر کش رفته بودم دست بردم و از گردنم کشیدمش پاره شد...توی مشتم نگهش داشتم.
به اطراف نگاه کردم کم کم خیابون خلوت شلوغ می شد دسته ی عزاداری وارد خیابون شدند چه جمعیت عظیمی حس کردم بازهم معدم میسوزه...
با شنیدن صدای مردی که بلندگو به دستش گرفته بود درد معدم بیشتر شد:
گُلی گم کرده ام می جویم او را
به هر گُل میرسم می بویم او را
ای ابلفضل...
فریاد جمعیت به اوج رسید...
حالت تهوع به گلوم چنگ میزد...
دختر هنوز هم داشت با تلفن حرف می زد به سمتش رفتم با دیدن من عقب رفت حق داشت جسم به ظاهر زنده ی من که مثل جنازه شده بود دل ظریفش لرزوند از خودم بدم اومد...چه قدر منفور شده بودم!
با صدای گرفته گفتم:کمکم کن.
وحشت زده چادرش محکم گرفت و از من دور شد...
゜*ミニ花絵文字*゜ のデコメ絵文字سرگردان
゜*ミニ花絵文字*゜ のデコメ絵文字حیران
゜*ミニ花絵文字*゜ のデコメ絵文字آشفته
゜*ミニ花絵文字*゜ のデコメ絵文字به دنبال تـــو ام
برگرد بانـــو...

به زمین خوردم
تکه های زنجیر طلا بر زمین غلتید...
خاک پای تو گرد افشان صورت من است بانــو
این دسته که آمد شرمنده تر از قبل، شرمنده ی برادر ابلفضلم!

به زور از بین جمعیت خودم رسوندم خونه.
تو آیینه خودم نگاه کردم:
+ این بار تونستی فرار کنی دفعه ی بعدی چی؟!
_از دست کی فرار کردم؟
+از دست خودت.
لب هام از فرط کشیدن سیگار به کبودی میزد.
نخ سیگار بین لب هام گذاشتم
شعله ی کوچک فندک... روشنش کرد!
من که به سیگار آتیش میزنم پس چرا وجوده خودم داره می سوزه؟
به اون دختر فکر کردم چه قدر باحیا بود خوشا به حال پسری که همسرشه...
حتما کسی مثل خودش قسمتش میشه...
به ساناز فکر کردم چه قدر با اون دختر فرق داشت...
(یه پک عمیق به سیگار زدم تلخ بود!)
ساناز خیلی زیبا بود ولی دختر چهره ی ساده اما معصومی داشت...
زنگ آیفون منو از جلوی آیینه کشید کنار.مامان بود.
سیگار مچاله کردم و انداختم توی سطل کنار بقیه ی سیگار سوخته ها! اسپری خوش بو کننده رو توی اتاق خالی کردم مامان سره این قضیه خیلی حساس بود
در براش باز کردم
همین طور که نفس نفس می زد داخل شد قطرات عرق از سر و صورتش می چکید و لپ هاش سرخ شده بود.
با تعجب گفتم:مامان دویدی؟
روی مبل نشست و چادر و مقنعش در آورد و گفت:علیک سلام!مهمون داریم برو میوه بخر زوووود!
یه لیوان آب براش ریختم و دادم دستش...
-حالا کی هستن؟
لیوان برداشت و یه نفس سر کشید.
-پسرخاله من!تو چیکار داری کیه؟
با اخم نشستم روی مبل و گفتم: اولا من هم توی این خونه زندگی می کنم اگر آدم حسابم کنید دوما میگید برو میوه بخر باید بدونم برای کی دارم خرید می کنم.
چشماش ریز کرد و گفت:هیچی اومدن خواستگاری تو!
خنده ی کوتاهی کردم فهمیدم برای تنها خواهرم الهام خواستگار اومده...
با رضایت از خونه رفتم بیرون برای مدتی طوفان مغزیم آروم شد‌‌...
وقتی برگشتم الهام با لبخند سمتم اومد و کیسه ها رو ازم گرفت همیشه بامن مهربون بود خوش حال بودم ازینکه اون قدر بزرگ شده که بتونه بره سره خونه زندگیش اما من که چندسال ازش بزرگ تر بودم آس و پاس!
بابا مثل همیشه با اخم نگام کرد حس می کردم از وجودم توی خونه ناراضیه مایه آبروریزیش بودم یه آقا حسین تو فامیل بود و بس که حالا پسرش مثل لکه ی ننگ چسبیده بود کنار فامیلیش! حتی بهم گفت موقع خواستگاری خونه نباشم حق داشت من به خودمم نمیومدم چه برسه به خانواده ی ترابی!
پدر تو نفهمیدی با این رفتارت چه قدر جگرم بیشتر سوخت خطاکردم درست اما مگر یک پسر جز حمایت از پدرش چیزه دیگه ای می خواد؟!
نمی خوام بیشتر از این وجودم را لمس کنی و عذاب بکشی میرم تا آروم شی آخه میدونی سال هاست که دلم می خواهد بگویم دوستت دارم اما وقتی به بوی سیگارم و موهای سفیدت، قلب آلوده ام که لایق نیس اسمش را بزارم قلب و به چروک زیر چشمانت نگاه می کنم شرم می کنم بگویم و من شرمنده ی دل خسته ت هستم پس میروم ...
صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد




دسته بندی : کنارم باش! ,