花だよ。桜の花びら のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم花だよ。桜の花びら のデコメ絵文字
花だよ。お花 のデコメ絵文字هوالغفور
花だよ。お花 のデコメ絵文字
花だよ。ガーベラ のデコメ絵文字برگ دوم花だよ。ガーベラ のデコメ絵文字
http://bayanbox.ir/view/3435882653744028493/photo-Loneliness-pic-khalse.blog.ir-6.jpg
فورا سوار موتور شدم از ته کوچه وارد خیابون اصلی شدم
پشت سرم نگاه کردم مردهای سیاه پوشی که زنجیر می زدند و گریه می کردند از جام کمی بلند شدم و  پشت سرشون نگاه کردم بلکه دختری هم باشه ولی کسی نبود همه مرد بودند...
+توی عزاداری هم دنبال چشم چرونی؟
-شرمنده ام
+شرمنده کی؟
-خودم!
همین طور توی خیابونا پرسه میزدم که علیرضا بهم زنگ زد.
_هان؟
صداش می لرزید...
_امیر زود بیا بیمارستان میلاد
هول کردم
_چی شده؟
_ساناز زیاده روی کرده حالش بد شده
_دختره ی احمق!اومدم!
نمیدونم چجوری ولی خودم رسوندم خیابون ها هم که حسابی شلوغ بود و بیشترجاها را بسته بودند...
سمت پذیرش رفتم و شماره ی اتاقش گرفتم.
با وضع نامناسبی روی تخت دراز کشیده بود و علیرضا کنارش نشسته بود پوزخندی زدم و گفتم: آقا شاهین نیومدن؟
علیرضا که منو دید فورا از جاش بلند شد و گفت:خودت میدونی ساناز برای چی میخواست.
توی دلم به علیرضا خندیدم مگه خوده تو به خاطر چیزه دیگه ای کنارشی؟
دختر خیلی زیبایی بود با وضع مالی متوسط، تمام زندگیشُ با آرایشگاه و پسرهای مختلف که به قول خودش تور می کرد گذرونده بود به حالش افسوس می خوردم چه قدر کوته فکر بود.
حال خودمم مساعد نبود منم دست کمی از اون نداشتم.
 هرلحظه،هرساعت،وضعم بدتر میشد احساس خوبی نداشتم...هم روحی هم جسمی...
صفحه ی روزگار خیلی بد برام رقم خورده بود اما قبول کردم که خودم خرابش کردم اما دیگه پشیمونی فایده ای نداره.
تقه ای به در خورد و دختر جوانی که چادر به سر داشت وارد شد مستقیم سمت ساناز رفت و خیلی آروم سلام داد جوابش دادم ازمون پرسید چه نسبتی باهاش داریم و درجواب گفتم همسرش هستم و علیرضا هم دوستمه  و متعجب منتظر موندم که چیکار میخواد انجام بده قیافش هم به دکتر ها نمی خورد چیزی نداشت که بخواد نشون بده پزشکه...
ریز اندام بود و حرکاتش خیلی ظریف اما با سرعت بودند.
به سختی چهره اش دیدم اصلا به ما نگاه نمی کرد چشمان کشیده و بینی و لب کوچکی داشت...خیلی ساده و معمولی بود نبض ساناز گرفت و با چراغ کوچکی چشماش نگاه کرد با جدیت به من نگاه کرد و گفت:«لطفا بیرون منتظر باشید.»
نمیدونم ولی رفتارهاش هم کلافم می کرد و هم برام جالب بود.

برای چی منتظر سانازم؟منتظر دختری که به هرکاری تن داده؟ حس تنفر ازش در وجودم ریشه دواند درعین زیبایی به نظرم زشت و منفور بود...چهره ای که هر روز هزاران بار نقاشی می شد و مانند تابلویی بی ارزش به حراج گذاشته می شد...

به ساعت نگاه کردم
نیم ساعت گذشته معلوم نیس اونجا چه غلطی میکنه!
با تقه ی در از جا پریدم...
به سمتم اومد نگاهی گذرا به من انداخت و گفت:مثل اینکه همسرتون باردار هستن...
انگار یه سطل آب جوش روی سرم خالی شد با فریاد گفتم:امکان نداره...
خون جلوی چشمام گرفته بود دویدم سمت ساناز و یقش گرفتم
ناله کرد یه سیلی زدم توی گوشش که همون دختر با خشم اومد سمتم و از صدای بلندش یه لحظه ترسیدم!بیشتر صداش محکم بود تا بلند ولی واقعا مضحک بود از یه دختر بچه ترسیدم...
با همون صدا گفت:جناب اینجا دادگاه نیس شما هم حق ندارید ایشون کتک بزنید مگر شعور نداشته باشید بعدش کاملا مشخصه همسرتون نیستن یا خیلی سریع از اینجا برید بیرون یا مجبورم این خلاف بزرگتون که الان توی شکم این خانومه به پلیس اطلاع بدم.
تهدید بدی بود علیرضا همچنان با شوک به ما نگاه می کرد تنه ی محکمی بهش زدم و از بیمارستان زدم بیرون..‌.
لعنت به این زندگی!
گوشیم مدام زنگ می خورد یا مامان بود یا علیرضا...وحشت کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم
با اون خانواده ی متعصبی که من دارم الان باید به فکر طناب دارم باشم...
اون قدر با موتور توی خیابون های شلوغ گشتم که بنزینم تموم شد روی سکویی نشستم دستم حصار سرم کردم صدای مبهم عزاداری از خیابون پایینی به گوشم می رسید...
زدم زیر گریه...
کی گفته بود مرد گریه نمی کنه؟
آهان مامان!
هیچ وقت نزاشت گریه کنم...وقتی بچه بودم تا می خواستم بغض کنم می گفت مرد که گریه نمی کنه
اما بغض تمامی این سال ها انگار الان می خواست خالی بشه
...
花だよ。桜 のデコメ絵文字صلوات花だよ。桜 のデコメ絵文字کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد



دسته بندی : کنارم باش! ,