花だよ。桜 のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم花だよ。桜 のデコメ絵文字
花だよ。花が咲く のデコメ絵文字هوالغفور花だよ。花が咲く のデコメ絵文字
花だよ。桜吹雪 のデコメ絵文字کنارم باش花だよ。桜吹雪 のデコメ絵文字
花だよ。バラ のデコメ絵文字برگ اول花だよ。バラ のデコメ絵文字


بــــوق...
دستگاه مشترک موردنظر خاموش میباشد...
گوشی پرت کردم روی مبل.
لعنتی!
دختره ی احمق معلوم نیس کدوم گوریه؟الان تو بغل کی ولو شده؟
یه لحظه بغض گلوم چنگ زد.
صدای لرزش موبایل باعث شد به خودم بیام پریدم روی مبل شاید سانازه!
نا امید شدم.
علیرضاس نزدیک ترین دوستم تا جایی که یادم میاد اصولا هیچ وقت دوست صمیمی نداشتم.
دکمه سبز فشردم.
صدای گوش خراش موزیک از پشت تلفن کاملا مشخص بود.
_پسر پس تو کجایی؟نگرانت شدم.
_هه ای بابا از کِی تا حالا این قدر مهم شدم؟
_چرا چرت میگی امیر؟
_برو خوش باش
_بازم با ساناز دعوات شده؟
_فکر نکنم به تو مربوط باشه.
دکمه قرمز فشار دادم.
هیچ کس خونه نبود همه برای روضه رفته بودن خونه عزیز
همش گریه همش غم ...
اَه ...یکی دیگه یه جا دیگه جنگ کرده ما براش عزا میگیریم.
+آخه بیچاره تو که همینجوریش زندگیت غمه...هیچ کاره مفیدی نمیکنی هیچ بدتر خراب هم میکنی...این حرفا چیه می زنی؟
کتم برداشتم دستم توی جیبم فرو بردم هنوز دو نخ برام مونده باید امروز برم بخرم.
آرامشم توی چی پیدا کردم؟
توی دود؟!
بیخیال!
سوییچ موتور کجا گذاشتم؟!
روی میز بود.
از خونه زدم بیرون نمیدونم کجا میخواستم برم فقط ازینجا برم بیرون احساس خفگی میکنم! تا اومدم سوار موتور شم درد خیلی بدی توی معدم پیچید حس کردم یه میله داغ فرو کردن توی معدم میدونستم به خاطر سیگاره ولی خب مگه می تونستم آرامشم ترک کنم؟
گوشیم درآوردم
بــوق....بــوق
با عشوه جواب داد:
_بـلـه؟
دلم ریخت.با اینکه همیشه اذیتم کرده ولی دوسش دارم.
_سلام کجایی؟
_امیر گفتم که دیگه به من زنگ نزن
_یعنی چه؟بازم شروع کردی؟
_صدبار گفتم تو به درد من نمیخوری دیگه زنگ نزن وگرنه میدم شاهین حالت جا بیاره.
_آخه دردت چیه که من بهش نخوردم؟
بوق بـوق بوق...
شاهین!بازم پای یه پسر پولدار و خوشتیپ وسطه...و طبق معمول امیرخان از اون بیچاره هاس که از دار دنیا یه موتور داره...می دونستم ساناز برای چی میخواد...
ولی من نه من دوسش داشتم میخواستم باهاش ازدواج کنم...
اما نکنه منم مثل شاهینم؟!
ساناز هرماه با یه نفره چطور میتونم اونو به عنوان همسر آیندم قبول کنم؟
اما حس غرورم میگه باید با یه دختر دوست باشی یه نفر که خیلی دوسِت داشته باشه تا حداقل جلوی دوستات بگی ما هم آره!البته غروری که پشتش احساس حقارت دفن شده!دیگه به خودم که نمی تونم دروغ بگم.
یه لحظه از خودم بدم اومد واقعا از زندگی هدفم اینه؟
صدای طبل بدنم لرزوند از افکارم دست کشیدم دسته ی عزاداری داشت وارد کوچه می شد ...
حس کردم باید فرار کنم اینجا جای من نیس...
استرس گرفتم!
صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد
پ.ن:قلم ناقص من کوچک را به بزرگی قلبتان ببخشید

( داستان از زبان دونفره ...یکی شخصیت اصلی همون امیر و دیگری ندای درونی امیر.بعضی مباحث هم ناچارا ذکر شده)



دسته بندی : کنارم باش! ,