به نام خدایی که خیلی صبوره
خیلی حرف ها تو گلوم حبس شده...اما مغزم یاری نمیده کلمات بچینم کنار هم...خدایا به یاری خودت...
وقتی نه راه پس داری...نه راه پیش...وقتی بوی تعفن گناه دلت بهم میزنه و وسوسه شیطان(رجیم) گوشِت خراش میده...وقتی میگن تو ریحانه ای...هی خدا گیج شدم دستم بگیر.
نگاه میکنی به عکس شهیدای دفاع مقدس دلت میگیره...یه پسر بچه این قدر عاشقانه جنگید؟؟خدایا من چیکار دارم می کنم؟

http://www.hekmatschool.com/Image/Week/81.jpg
چشمت میوفته به نگاه آروم عرفا میگی خـدایا من کجای راهم؟

http://www.sarbazaneislam.com/images/filmislam-ayatollah-bahjat-namaz-avval-vaght-aks.jpg
یه قطره اشک (سلاحی که بازهم خدا بهمون داده) سُر میخوره میوفته روی تسبیح سبز رنگ و زیر لب زمزمه می کنی:
بچه سید نشدم دست خودم نیست ولی...
وسط روضه دلم خواست بگویم مادر...
اما ...
امان از لحظه ای که چشمت می خوره به مدافعان حرم...
اون موقع است که گنجشک دلت پر میزنه اما تا میاد پرواز یاد بگیره محکم میخوره به قفس آهنی نفس و بالِش می شکنه و خونی میشه...
صدای سینه زنی میاد...
نجوای عشق توی گوشت می پیچه...اون موقع ست که با دیدن قفس نفس خودت زمین می خوری و اشک جلو تر از فریاد خودش می رسونه...
ای کاش که آزاد شم...
منو یکم ببین سینه زنیمو هم ببین
http://www.abna24.com/a/uploads/408/8/408832.jpg




دسته بندی : دل نوشته ,