مامان حسابی از دستم عصبانی بود و مخالف شدید حوزه بود اما پدرم یکم با ملایمت تر مخالفتش بیان کرده بود حسابی ناراحت بودم که با مادرم بحثم شد و رفتم توی اتاقم حسابی گریه کردم مادرم دلش برام سوخت و اومد توی اتاق حسابی ناز و نوازشم کرد توی مدرسه بین همه بحث انتخاب رشته حسابی اوج گرفته بود به مدرسه ی معارف هم راضی شده بودم حس می کردم این راهیه که باید برم و وظیفه ایه که بر گردنمه با یه کوچولو تحقیق هم متوجه شدم که منظور پیامبر(ص)  اطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ إِلَى اللَّحْد علم مادی نیست بلکه چیزی فراتر از تصور کوچیک من بوده...البته به قول پدرم نعوذبالله خدا فقط توی حوزه و مسجد نیستش که این ماییم که باید همواره به یادش باشیم و توی هر موقعیت و شرایطی حواسمون به کارامون باشه اما شاید حوزه یکی از راه های سریع تر رسیدن برای شناخت کمی از خدا باشه حداقل برای من که اینطوره!花だよ。花束 のデコメ絵文字
پدرم به گرفتن دیپلم و بعد از اون رفتن به حوزه راضی شده بود اما من دلیل اوردم که اگر از امسال به حوزه برم خیلی جلو میوفتم و میتونم زودتر تحصیلاتم توی حوزه تموم کنم و حتی میتونم با این مدرک استاد دانشگاه بشم هرچند هدفم واقعا علاقه بوده که پدرم به رفتنم به حوزه راضی شد و فقط مونده بود مادرم که با هیچ دلیلی قانع نمی شد و من بهش حق می دادم چون اصلا با این جو آشنا نبود و فکر می کرد توی این راه موفق نمیشم و یه جورایی جوگیر شدم و این تصمیم گرفتم...
کم کم نارضایتی و انتقادات اقوام هم شروع شد...حرفای فامیل گاهی باعث تعجب و حتی گاهی باعث خنده ام می شد ولی هیچ وقت از حرفاشون ناراحت نشدم می دونستم که از سره دلسوزی اینا رو بهم میگن وقتی یه نفر بهم گفت اگه آخوند بشی دیگه خونه ی ما نیا خوشحال هم شدم چون خانواده ای هستن که قید همه چیو زدن و از مهمونی مختلط گرفته تا شراب خواری را توی زندگیشون آزاد گذاشتن...
یا یه نفر بهم گفت طلبگی چیه رشته ی گداییه(از طلاب عذر میخوام) برو پزشکی بخون دستت تو جیب خودت باشه...
از حرفش خندم گرفت اصلا چه اشکالی داره آدم گدا باشه البته گدای اهل بیت و منم دوس دارم همسرم برام خرج کنه نمی دونم این دستت تو جیب خودت باشه یعنی چی مگه آدم با همسرش دعوا داره یا مسابقه ست
!? のデコメ絵文字
وقتی انسان تبدیل میشه به (ما) دیگه (من)ی وجود نداره و یه جورایی همه چیز مشترکه خصوصا توی مصرف پول...

به خدا گفته بودم که اگر مادرم راضی نباشه حوزه نمیرم چون می دونستم رضایت مادر خیلی مهمه و مامان هم بهم گفته بود که راضی نیست دیگه واقعا داشتم نا امید می شد که گفتم خدایا اصلا خودت درستش کن من نمی تونم(باید اینکار زودتر انجام می دادم)
mail のデコメ絵文字ادامه مطلب خوانده شود
  • « وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ »
  • «و مؤمنان باید تنها بر خدا توكل كنند.»
    • آل عمران، آیه 122 و 160، مائده، آیه 12 و 26، توبه، 52، ابراهیم، 11، مجادله، 10، و تغابن، 13.
  • «ان الله یحب المتوكلین»
  • «خداوند توكّل كنندگان را دوست می دارد.»
    • سوره آل عمران، آیه 159.
  • « و من یتوكل علی الله فهو حسبه »
  • «و هر كس بر خدا اعتماد كند، او برای وی بس است.»
    • سوره طلاق، آیه 3.

    пиксельная бабочкаهر که بر خدا توکل کند دشواریها برایش آسان شده و اسباب برایش فراهم گرد علی بن ابیطالبTغررالحکم ح۳۸۸۸ ص۱۹۷


یه روز خونه مادربزرگم حسابی دلم پر بود که زدم زیر گریه و از خدا خواستم کمک کنه دل مادرم راضی باشه که خیالم راحت بشه  که خاله هام جویای حالم شدن و وقتی ماجرا رو فهمیدن همگی دور هم جمع شدیمو تقریبا بعد از دوساعت حرف زدن و دلیل آوردن مادرم به رفتنم به حوزه رضایت داد حسابی خوشحال شدم اصلا باورم نمی شد قبول کرده باشه الان هم یکم دلش میخواد نظرم برگرده اما ان شاالله وقتی وارد حوزه شدم به کمک خدا و اهل بیت دلش قرص میکنم...