تبلیغات
ღروایت عشقღ - امام رضایی...(بهشت الرضا)

ღروایت عشقღ

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نویسنده : دختر خونه
تاریخ : جمعه 22 مرداد 1395 11:27 ب.ظ

http://vareth.ir/files/fa/news/1393/2/31/43553_854.jpg
داشتم راه اشتباه می رفتم...کم کم از مسیر خارج شده بودم مسیر بندگیو میگم!
بغض داشتم و دلم گرفته بود فکر کنم ماه رمضون بود که دوستم برام از اون هیئت با صفا تعریف کرد.هیئت بهشت الرضا واقعا هم بهشت بود برای خودش.بهم گفت قراره سفر مشهد ببرن و منم حسابی ذوق کردم که اجازه ش از بابا می گیرم و راهی مشهد میشم و میتونم از اقا بخوام برام دعا کنه خدا منو ببخشه اما خیلی زود با شنیدن (نه) سفت و سخت بابا امیدم کور شد و دلم شکست با خودم گفتم امام رضا نگاه به گذشتم و کارهایی که این چند روز انجام دادم کرده و اجازه نداده بیام پیشش...
وقتی وارد بهشت رضا شدم و جو مذهبی و روحانی اونجا رو و حرفایی که خانم برامون درمورد امام رضا و زیارتش زد دیدم،شنیدم نه!لمس کردم... دلم پر کشید سمت گنبد طلا...هر سال سفر مشهدمون به راه بود اما انگار امسال اقا زیاد ازم راضی نبود و من تا به حال این قدر مشتاق زیارت نبودم...
بچه ها رفتن مشهد و منم از لج خدا اما نه از لج خودم دست به کارایی زدم که ای کاش خدا منو می کشت که اینکار نمی کردم اما خراب کردم وضع بدتر کردم و همه چی انداختم گردن خدا و اقا و بابام که اگر می رفتم مشهد اینجوری نمی شد...
گذشت بچه ها از هیئت اومدن و چندوقت بعد روز تولد حضرت معصومه (س) دوباره رفتم بهشت...گناهکار بودم اما خدا به روم نیاورد منو توی بهشتش جا داد و شرمنده ام کرد فهمیده بودم هیئت جای ثابتش از دست داده و خونه ی بچه ها می چرخه و متبرک میکنه. دلم خواست ای کاش خونه ی ما هم امام رضایی می شد...
وقتی اومدم خونه یه داستانی شنیدم که حالم بدتر کرد این بود اون داستان:

(داستان نزدیک به واقعیتی که شنیدم)
مردی بود مست و خمار که از شدت اعتیاد به شراب توی خیابون های مشهد می چرخید و طلب یه جرعه شراب داشت که چشمش خورد به گنبد طلایی آقا علی بن موسی الرضا...پوزخندی زد و تو دلش گفت:امام رضا فقط کربلا میده و سرطانیو مریض شفا میده درد منو که درمون نمیکنه...
اما چیزه دیگه ای به آقا گفت رو کرد روبه ضریح : امام رضا اگه حاجت میدی،اگه واقعا همون طور که میگن خیلی رئوفی برام شراب جور کن حالم خیلی خرابه...
با وضع خراب توی خیابون ها گشت می زد که یهو مردی دستش گذاشت رو شونش سرش بالا که آورد دید رفیقی که چندین سال میشه ندیدتش رو به روش وایستاده متعجب نگاش کرد که مرد با خوشحالی بغلش کرد و بعد از سلام احوال پرسی بهش گفت : فلانی هنوزم پایه هستی؟ من فلان جا با بچه ها بساط ردیف کردم بیا بریم باهم عشق و حال...
مرد مست با بهت یه نگاه به رفیق قدیمیش انداخت و بغضش قورت داد و با صدای ارومی گفت: نه من دیگه امام رضایی شدم...
ハートだよ。1つ のデコメ絵文字ハートだよ。1つ のデコメ絵文字ハートだよ。1つ のデコメ絵文字ハートだよ。1つ のデコメ絵文字ハートだよ。1つ のデコメ絵文字ハートだよ。1つ のデコメ絵文字ハートだよ。1つ のデコメ絵文字
بعد از شنیدن این داستان چند دقیقه ای گریه کردم عادت هرشبم این بود که به آقا سلام بدم اینو از سلام هایی که بعد نماز میدن یاد گرفتم و هرشب قبل خواب به سیدالشهدا و امام رئوف و صاحب زمان(عج) سلام میدم...
خواستم لج کنم و دیگه سلام ندم اما نشد!
همون جا که کیلومتر ها از حرم دوره به آقا گفتم امام رضا دمت گرم به من که کاری نداری ولی دست یه شراب خوار میگیری...
چند روزی گذشت غسل توبه کردم  و زیارت شاه عبدالعظیم قسمتم شد وقتی برگشتم خیلی سبک بودم که بابام بهم گفت برات یه خبر خوب دارم خبری که از دهن مادرم شنیدم: قرار شد بهشت رضا به مناسبت تولد آقا خونمون رو بهشتی کنه...
از خوشحالی تو چشام اشک جمع  شد و گریه کردم و حسابی از خدا وآقا تشکر کردم شاید توی عمرم بعد از خبر تولد داداشم این بهترین خبری بود که شنیدم اون روز تو خونمون حسابی نوکری کردم امیدوارم اول خدا بعد صاحب مجلس ازم راضی باشن...
امام رئوفم یه دنیا دوستت دارم
ハートだよ。1つ のデコメ絵文字
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.