توی اینترنت درمورد حوزه سرچ کردم و با دیدن دروس فقه،کلام و... چشمام درشت شد و فهمیدم نَع!مثل اینکه حوزه هم سخته اما یه خوشحالی عجیبی توی دلم غوطه ور شد دیگه خبری از خوشحالی کاذب و غرور پزشکی توی قلبم نبود با داد و فریاد دویدم سمت مادرمم و با ذوق خوشحالیم باهاش تقسیم کردم و درمورد تصمیمم گفتم اما مامان که انگار حسابی ناراحت شده باشه بهم گفت: وا حوزه چیه؟چه حرفایی میزنی...
اما از بس خوشحال بودم که حرفش جدی نگرفتم دوباره نشستم پای اینترنت و حسابی درموردش مطالعه کردم بیشتر ذوق می کردم(از خوشحالی چند دور دوره خونه دویدم و جیغ کشیدم)
لحظه شماری کردم ک بابا بیاد خونه وقتی اومد با خوشحالی دویدم سمتش فورا سلام کردم تمام ماجرا رو براش تعریف کردم حتی وقتی رفت دست و صورتش بشوره پشت در دستشویی همینطور حرف می زدم
که بابام هم لبخندی زد و یه جوری دست به سرم کرد
اما هنوز امید داشتم ولی وقتی با رفتار پدر و مادرم مواجه شدم حسابی بغض کردم...