هو الحسیب
از بچگی با رویای پزشکی بزرگ شدم و تا سالی که باید انتخاب رشته می کردم هم تمام آرزوم پزشکی بود.خودمو توی لباس سفید پزشکی و با یک عالمه تشویق و تعریف دیگران مجسم می کردم و با وجود مدرسه غیردولتی و اون همه موفقیت در عرض چند سال روی تصمیمم مصمم تر شدم.اما این خیالات زیاد دوام نداشت تا وقتی که متوجه شدم صمیمی ترین دوستم قصد داره به مدرسه ی معارف اسلامی بره توی دلم بهش می خندیدم و با غرور به خودم می گفتم : تو که دیگه خانم دکتری!!(اما الان به دوستم افتخار میکنم و خدا رو بابتش شاکرم!)
اما یکم با خودم گفتم دراین باره هم تحقیق کنم ضرر که نداره.
بیشتر با رشته ی تجربی و پزشکی آشنا شدم و کلی تحقیق کردم و فهمیدم واقعا راه سختیه و باید حسابی درس خوند و شب بیداری های خیلی زیادی داره اما وقتی به سرانجامش فکر می کردم دلگرم می شدم و می دونستم که می تونم!
حرف های مادرم که می گفت زن اگر دستش توی جیب خودش باشه  آقا بالا سر میخواد چیکار و فاطمه تو هم درس بخون که دستت تو جیب خودت باشه ...و با این فکر که ازین طریق هم میتونم به افراد نیازمند کمکی کنم و به قول مامانم دستم توی جیب خودم باشه خیالم راحت می شد اما با دیدن اوضاع دبیرستان ها و دانشگاه ها افکارم بهم می ریخت.
!? のデコメ絵文字سال های نوجوانی ام که خیلی حساس بودن در کنار دختران خوب و بد گذرونده بودم و آسیب هم زیاد دیده بود عقل و دلم باهم کلنجار می رفت اعتقاداتم بهم اجازه ی ادامه با همچین دخترانی و در همچین وضعیتی با افکار خودخواهانه و جاه طلبی زیادم رو بهم نمی داد همون موقع ها هم دلم می خواست همسر یک طلبه بشم حاضر بودم دکتر باشم اما با یک طلبه ازدواج کنم...که کم کم خدا تو دلم انداخت چرا خودم طلبه نشم!...
(این ها مال چندماه پیشه مال چند سال پیش نیست!!)

ادامه دارد...