نتیجه تصویری برای قران بالاخره این پنجشنبه ی طلایی از راه رسید.نگران بودم.مامان و بابا که رفتن برای اینکه آروم بشم قرآنو برداشتم و یه صفحه رو باز کردم این آیه به چشمم خورد:

یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعی‏ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ بُشْراکُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ(12)
(این پاداش بزرگ) در روزى است كه مردان و زنان باایمان را مینگرى كه نورشان پیش‏رو و در سمت راستشان بسرعت حركت می کند (و به آنها می گویند:) بشارت باد بر شما امروز به باغهایى از بهشت كه نهرها زیر (درختان) آن جارى است; جاودانه درآن خواهید ماند! و این همان رستگارى بزرگ است! (12)

شوقی تو دلم نشست.احساس خوبی ازین خواستگاری داشتم.ساعت ها قرآن خوندم و متوجه ی گذر زمان نشدم که زنگ خونه به صدا دراومد قرآنو بوسیدم و روی میز گذاشتم.خدایا خیلی لطیفی!
در باز کردم مامان و بابا با روی خندون وارد شدن. و این منو بیشتر امیدوار کرد.
دست مامانو گرفتم و نشوندمش.
-مامان چی شد؟
+امان بده لباسامو عوض کنم میام میگم.
دل تو دلم نبود.
مامان نشست کنارم و شروع کرد:
حرف که زیاد زدیم یکمش درمورد تو بود! ولی فهمیدم خانوادشون مخالفتی ندارن قرار شد دو شب دیگه بریم خونشون که نظر لیلا رو هم بدونیم.
خواستم سوالی بپرسم دهنمو باز کردم اما با ادامه حرف مامان سکوت کردم
-لیلا بیمارستان بود نبود که باهاش حرف بزنم درضمن تو اصلا الان کار داری؟خونه داری؟ماشین داری؟
از قبل جواب این سوالاتو آماده کرده بودم که گفتم:
انشاالله میرم کارخونه بابا مشغول کار میشم شما هم باهاشون حرف بزنید که دستمو تو کار بزارن من دیگه امیر قبلی نیستم تعهد می بندم که حواسم حسابی به کارخونه باشه برای خونه و ماشین هم خدا بزرگه مگه همین آقا جون اول زندگیشون همه چیز داشتن؟
-ببین امیر قدیم فرق میکرد الان دیگه خانواده ها توقع دارن
+خب توقعشون بیارن پایین اینطور که نمیشه
-حالا من هرچی بگم تو تو آستینت جواب داری
ماچش کردم و گفتم:هرچی شما بگی!
لبخند کمرنگی زد که نفهمیدم واقعی بود یا مصنوعی.
---
از فرداش رفتم کارخونه هرچند بابا خیلی تذکر داد و حتی یه جا سرم داد زد اما خداروشکر کارم جور شد و در مدت کمی  مدیر بخش مالی شدم.
شب شنبه علاوه بر من مامان و بابا هم استرس داشتن!برای اولین بار داشتم می رفتم خواستگاری تا قبل از این اصلا تو فکر ازدواج نبودم با خودم فکر میکردم تا وقتی که میتونم با خیلیا دوست بشم چرا الکی یه مسئولیت قبول کنم و به قولی قاطی مرغ ها شم؟!
اما حالا از اینجا که وایسادم تا آسمون نظرم عوض شده!
تشکیل زندگی بهترین و شیرین ترین تصمیم هرکس توی زندگیشه و اینطوری دین و ایمانم هم محکم تر میشه مخصوصا اگر انتخاب من تو باشی تویی که با دیدنت یاده خدا میوفتم!
با این فکرها حس خوبی در درونم بوجود میومد که ترس مخالفت تو کمرنگش می کرد...
وضو گرفتم و سه شاخه گل رز خریدیم با شیرینی.
حالا من جلوی در خونتون ایستادم قلبم تند میزنه مامان زیر لب صلوات میفرسته و پدر جلوتر از همه زنگ درو زد...
پدرت درو برامون باز کرد.
بابا قبل از اینکه بریم داخل بهم گفت:پسرجان اگر جوابشون مثبت بود که هیچی اگرم منفی بود فقط صبر داشته باش که تمام کارهای خدا توش حکمتی هست.
زیرلب چشم گفتم اما واقعا شنیدن جواب منفی از تو برام خیلی سخت بود.



صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد



دسته بندی : کنارم باش! ,