نظر فراموش نشه!


http://www.pixvec.ir/wp-content/uploads/2014/06/Flowers-Love-Wallpaper-Beautiful-Background-Love-Flowers-Wallpaper.jpg
اطرافو نگاه میکنم هیچ اثری ازت نیست.یعنی واقعا اشتباه کردم؟حرف بدی زدم که اینطوری رفتی؟
به خونه میرم و ماجرا رو برای مامان تعریف میکنم.هنوز هم امیدوارم که جور میشه
مامان نگاهی بهم میندازه معلومه از دستم عصبانی شده.
-امیر جان چرا نگفتی خب!اینطوری که نمیشه من اول باید با خانوادشون حرف بزنم دختر از سر راه نیومده که.
+اما من به شما گفتم ولی شما....
-من چه می دونستم میخوای پاشی بری پیشش!آخه تو کجات به اون دختر نازنین میخوره؟
مامان راست می گفت اون خیلی از من سر تر بود.
دلم گرفت هیچی نگفتم!
صدای اذانو که شنیدم از جام پریدم.به سمت مسجد رفتم دیگه شده بود پاتوق همیشگیم.
نماز که تموم شد احساس آرامش داشتم نزدیک امام جماعت شدم.
محاسن خاکستری رنگی داشت و لاغر اندام و قد بلند بود.باهاش سلام علیک کردم انگار که رفیق دیرینه ی هم باشیم محکم بهم دست داد و زد پشت کمرم:شادوماد چطوری؟
لبخندی زدم و ماجرای لیلا رو سریع براش تعریف کردم.
لبخندش پر رنگ تر شد:به سلامتی ان شاالله ببین آقا امیر نه من کاره ایم نه تو و نه هیچکس دیگه همه چیو بسپار دست اوستا کریم خودش بلده چجوری آجرهای زندگیتو سرهم کنه فقط کافیه بهش اعتماد کنی و باهاش همراه بشی خودت هم باید سیمان درست کنی آجر بپزی عرق بریزی نمیشه بشینی یه جا که.همت کن!
روم نشد بگم آخه چه همتی!چه آجری چه سیمانی!من که همت کردم رفتم بهش گفتم اینطور شد....
انگار که فکرمو خونده باشه ادامه داد:
همت که میگم منظورم اینه یکم با اوستات کنار بیا باهاش رفیق شو!من احساس میکنم آجرو سفت گرفتی دستت به هیچکس هم نمیدی این مشتت رو باز کن خودت هم آروم میشی اول یادبگیر چجور باید دیوارتو بسازی بعد شروع کن از الان اگر به اشتباه یه آجرو بزاری دیوارت تا ته کج میشه...
از اینکه یه نفر بود بتونم راحت باهاش حرف بزنم و بعدش به نتیجه برسم احساس خوبی داشتم خداحافظی کردم و سمت خونه روانه شدم.
وقتی رسیدم جلوی در چند جفت کفش دیدم زنگو زدم و داخل شدم الهام،مجید و خانواده ش!
قلبم تند تند میزد به حدی که دستمو گذاشتم رو قلبم
چشمم افتاد به لیلا نگام نمی کرد نفهمیدم جواب سلاممو داد یا نه شاید صداش توی جمعیت گم شد!
الهام بهم چشمک زد.مامان با مادر لیلا داشت حرف میزد و میخندید بابا هم با پدرشون گرم صحبت درمورد مغازه بودن نشستم کنار مجید.پسر آروم و خوبی بود.
روبه من کرد و گفت:داداش کار و بار چطوره ؟ سره کار میری؟
آب دهنم قورت دادم هنوز هم تو فکر لیلا بودم می ترسیدم با این ضایع بازی هایی که من دارم لو برم.
دست مجیدو حس کردم که خورد به شونم.
+داداش کجایی؟
هول شدم:ها؟چی؟
آروم خندید
رفتاراش ازبس آروم بود که می تونستم اسم خانومانه رو روش بزارم خنده م گرفت.
+امیر راستشو بگو عاشق شدی؟
آخ بد جورم.
-نه هنوز مثل تو قاتی مرغ ها نشدم!
یه لحظه تو ذهنم گذشت اگه مجید بفهمه به خواهرش گفتم مرغ چه حسی بهش دست میده!
وای چه قدر امشب من فکرای چرت و پرت به سرم میزنه از فکرم خنده م گرفته بود مجید با تعجب نگام میکرد: نه فقط عاشق بلکه دیوانه هم شدی امیر!
زدم بهشو گفتم:عجبا خودت عاشق و دیوانه ای که خواهر منو گرفتی
طوری گفتم که الهام هم بشنوه بعدش فقط درد ویشگون الهام بود که روی بازوم حس کردم
نفهمیدم چطور شامو خوردیم!
به خودم قول دادم دیگه نگات نکنم مگر اینکه بهم محرم بشی میخوام به قول خودت رسمی علاقه مو نشون بدم!
شما که رفتید مامان حرفایی زد که امیدواریم بیشتر شد:
امیر با مادرش حرف زدم قرار شد این پنج شنبه بریم خونشون
از خوشحالی کف زدم
بابا چپ چپ نگام کرد:خانوم ای کاش زودتر اقدام میکردی مثل اینکه خیلی خاطر خواه شده.
حرفی نزدم رفتم تو اتاق
مامان بلند گفت:الکی کف نزن فعلا فقط من و بابات میریم.
پریدم بیرون:چـــــرا؟!
مامان هینی کرد و گفت:چه خبرته؟قرار شد ما بریم حرف بزنیم نمیشه که الکی اومدیمو جور نشد اگه ببینیش بیشتر بهش دل می بندی!
مامان نمی دونست هرچی بیشتر میگذره علاقه م به تو بیشتر میشه! کلافه شده بودم چرا این قدر همه چی طول میکشه از درون چیزی اذیتم میکرد یاده حرف حاجی افتادم.
اوستا کریم این منو این دیوار خودت برام بسازش!


صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد




دسته بندی : کنارم باش! ,