مامان قربان صدقه ام می رود و حسابی ماچم میکند.سمت پدر می روم انگار از من دلخور است جلویش زانو میزنم و دستش رو میگیرم نگاهم میکند لبخندی میزنم و با دیدن چروک صورتش لبخندم محو می شود خم می شوم و دستش را می بوسم حالا او لبخند می زند.
+آقاجون اون قدر دعاتون کردم خدا خیرتون بده شما باعث شدین برم زیارت!
_خوش به حالت پسر آقا منو نطلبیدن!
و آه غلیظی می کشد و دستش را از دستم بیرون می کشد
+اِ بابا شما تاج سره منی همین که پسر ناخلافتون رو فرستادید آدم شه انگار خودتون رفتید زیارت...
فکری به ذهنم می رسد و فورا نذری میکنم!
+آقا جون ببین برات چی آوردم
انگشتر عقیق را درمیارم و خودم دستشون میکنم میدونم انگشتر خیلی دوس دارن
انگشتر را میگیرد و توی نور دقیق به آن نگاه میکند و لبخند میزند
کمی نزدیک تر میشوم
+بابا منو می بخشی؟!
بابا خنده ای میکند و میگوید:امام رضا قربونت برم آقا...
ضربه ای به بازویم میزند و میگوید:پسر من ازت راضیم خدا ازت راضی باشه!
حسابی ذوق میکنم و سر و صورتش را می بوسم روبه مامان میکنم که با مهربانی ما رو نگاه میکنه و انگشتر فیروزه ای رو درمیارم و به مادر میدم.
کمی مکث میکند زیر گوش مامان میگم: مامان نگران نباش این پول اون چندماهیه که تو مغازه بابا کار میکردم حلاله حلاله!
لبخندی میزند و رویم را می بوسد و می گوید:امیر ایشاالله عاقبت بخیر بشی امام رضا دوباره تو رو به ما پس داد.از جا بلند می شود و اشکش را از چشم من پنهان می کند.
------------------
از قبل درباره ی تو با مادر صحبت کرده ام و تنها جمله ی"ایشاالله خیره" رو ازش شنیدم!!
کمی ناراحت شدم اما به این فکر کردم که این بار آقا کمکم میکنن البته همیشه کمکم کردن و این بار فقط من ازین حمایت باخبرم!
دسته گل رز صورتی رنگی میخرم!
لباس ساده اما تمیزی می پوشم...تمام لباس های دوران سختِ اسارت رو جمع کردم تا با تو بسوزونم!!
دستام یخ زده روسری رو توی جعبه میزارم.
به سمت بیمارستان حرکت میکنم به سمت پذیرش میرم و سراغتو میگیرم که چشمم میوفته بهت!
سرفه ای میکنم و به سمتت میام سلام میکنم و با تعجب نگام میکنی و با مکث نسبتا طولانی جوابمو میدی.
+لیلا خانم میشه چند لحظه باهم حرف بزنیم؟
با همان استحکام همیشگی میگویی: بفرمایید .
+اما اگه میشه بریم یه جای دنج تر!
-فکر نکنم نیازی باشه همینجا خوبه.
پافشاری میکنم
+اگر راحت نیستین بریم تو حیاط دنجیش کمتره.
حس میکنم خندیدی
هوا یکم سرده
روی یه صندلی می شینیم.تازه یادم میوفته دسته گل رو بهت ندادم!
گل رو میزارم روی جعبه و سمتت میگیرم.
+بفرمایید قابل نداره سوغات مشهده!
-و گل؟!
جا خوردم یکم خودمو جمع و جور کردم آب دهنم قورت دادم و زیر لب یا امام رضا گفتم.
دستم مشت کردم و سرمو روبه تو چرخوندم ولی نگات نکردم.
+لیلا خانم راستش مِهرتون... به دلم افتاده گل رو هم به خاطر علاقه ای که نسبت به شما دارم بهتون دادم!
نفس راحتی میکشم.هیچی نمیگی و این منو بیشتر نگران میکنه.
از جات بلند میشی.
صدات کمی می لرزه:بهتر نبود رسمی تر این قضیه رو بگید!!
و ازم دور میشی گل و جعبه هنوز روی صندلی جا خوش کردن!
دلم می لرزه منظورش از رسمی تر چی بود!
به خودم که میام نمی بینمت جعبه و گل رو برمی دارم و به سمت در بیمارستان می دویم...


صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد




دسته بندی : کنارم باش! ,