گشــــتم هـــمه جاかわいい ふんわり のデコメ絵文字
بر در و دیوار حریمـــت
جـــایی ننوشـــته  استـــــ
گــــنهکار نـــــیاید
゜*かわいい*゜ のデコメ絵文字
-----------------------
http://photokade.com/wp-content/uploads/shahdat-emamreZa-photokade-5.jpg
انگار دارم روی ابرها پرواز میکنم...صداها کم کم محو می شوند...غیر تو از دیده پنهان می شود!
مردمک چشمم پر می شود از تو!
گنبدی طلایی از چشم ناپاکم خودنمایی می کند چشم تاب ندارد بارانی می شود
دست روی سینه می گذارم آرام به تو سلام میکنم...چه قدر هوا بوی گل یاس می دهد!
مدتی است تنها ایستاده ام و نگاه میکنم
جسمم یاری قدم برداشتن نمی دهد.بغض به گلویم چنگ میزند و همان جا کز میکند یاده آن روز می افتم بابا با چه ذوق و شوقی از بلیط مشهدش که توانسته بود با شرایط خوبی بخرد حرف میزد اما انگار مسافر این سفر کسِ دیگری بود...
وقتی به طور ناگهانی به عروسی یکی از اقوام نزدیک در شهرستان دعوت شد و به جای قطار مشهد سوار قطار یزد شد...
و حالا به جای او من روبروی گنبد ایستاده ام.
با صدای آرومی میگم:
-آقا نوکرتم که رام دادی دستمو بگیر اجازه بده تا جون دارم غلامیتو کنم غلامی خودت و جدت...
کمی سبک می شوم سنگینی پاهام کمتر میشه قدم برمی دارم.خدایا چرا اینقدر راه رفتن برام سخته!؟
توجهم سمت آبخوری جلب می شود گنبدی کوچک و طلایی دارد کبوترها اون بالا چه صفایی میکنن یه لحظه دلم خواست جای اونا باشم ...خاطرات دوران نوجوانی در ذهنم تداعی می شود
سقاخانه اسماعیل طلایی!
انگار که گنج بزرگی پیدا کرده باشم با شوق سمتش می روم آنچنان عطش دارم که انگار چند روز است لب به آب نزده ام گلویم تازه می شود و جان تازه ای میگیرم.این بار محکم قدم بر میدارم و هرچه به ضریح نزدیک تر می شوم شوق درونی ام بیشتر می شود.
اینجا،مشهد است و من امیرم اما نه آن موجود وحشتناک گذشته امیری که از درون دارد فرو می ریزد و حالا مقابل ضریح مرد رئوفی ایستاده و نمی داند چه کند!
 همچون کودکی که پدرش را گم کرده بی تابم نزدیک تر می شوم انگار که بابایم پیدا شده باشد! با زانو زمین میخورم اطرافیان متعجب نگاهم میکنند و التماس رسیدن دستشان به ضریح کمتر میشود مثل اینکه کسی راه را باز میکند از بین جمعیت عبور میکنم دستم دور شبکه های فلزی ضریح قفل می شود
و همان جا بود که قلبم هم به شبکه های ضریحت پیوند خورد
------
وقت رفتن است...چمدانم را می بندم بعد از اولین زیارت لبخند روی لبم محو نمی شود دلم میگیرد یعنی واقعا باید برگردم؟
به خود که می آیم روی صندلی نشسته ام و قطار به نرمی روی ریل ها حرکت می کند.
دو پسر هم سن و سالم کنارم نشسته ن و باهم شوخی می کنن و می خندن بعضی از اطرافیان شاکی میشن و غرغرشان بلند میشه بهشون لبخند میزنم و ازینکه زائر آقان حس خوبی دارم.
چشامو می بندم و دقیقه به دقیقه سفر دو روزه ام را از ذهن میگذارنم...
لیلا من تو رو از آقام خواستم!چشمم که خورد به اون روسری فیروزه ای فورا خریدمش مطمئنم بهت میاد
وقتی برگردم بعد از مامان و بابا اولین نفر میام پیش تو و این دفعه میخوام احساسمو بهت بگم
از این فکر خوشم میاد دل نگرونم و امیدم فقط امام رضاست که کمکم کنه

صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد





دسته بندی : کنارم باش! ,