سلام خوانندگان گرامی
ازتون خواهشمندم نقد و نظرات خودتون درمورد این رمان رو حتما به من بگید تا در همین رمان و یا رمان های بعدی لحاظ بشه

یا امام رضا ...

سرّ عاشق شدنم
      لطــــف طبیبانه‌ے توست

ورنه عشق تو کجا
       این دلـــــــ بیمار کجا
ای کاش زمان می ایستاد و من می توانستم کل دنیا را با تو قدم بزنم.
شور و شوقی عجیب در وجودم می دود.
یاده دیشب می افتم که تا دم خانه تان با تو بودم و من حرف می زدم و تو ساکت بودی خیلی تلاش کردم تو را به حرف بیاورم ولی انگار قصد نداشتی صدایت،کلماتت و حرف هایت را بشنوم!
آن شب توانستم خیلی چیز ها را به تو بگویم مثلا ماجرای محرم و قسمتی از گذشته ام را با حذف خیلی از جاها که از گفتنش حتی برای خودم هم شرم داشتم چه برسد به تو!دلیلی هم نداشت تمام آن ها را بدانی...میخواهم تغییر کنم اما نه برای تو! به خاطر خدا و شاید همان مرد داخل کوچه که حسی خاص به او دارم و توانایی بیانش را ندارم!
اما هرچه با خودم کلنجار میروم انگار بازهم میخواهم به خاطر تو عوض شوم و این میتواند شروع خطرناکی برای من باشد...
تمام شب را بیدار بودم و دنبال راه حلی می گشتم...
اذان صبح ناخواسته کتم را برداشتم و به نزدیک ترین جایی که صدای اذان می آمد رفتم...
چه قدر لذت بخش بود این نماز! بعد از مدت ها احساس آزادی داشتم!
از قفس سفت و سخت خودم و دیگران رها شده بودم و کم کم داشتم اسیر خدایی می شدم که خیلی مهربان است
روحانی مجلس تیر خلاص را برایم زد :

علامه طباطبایی درباره امام رضا(ع) می گوید: همه ائمه کریم و رئوف و مهربانند ، اما رأفت امام رضا (ع) حسی است . هر کس از هر جا داخل حرم می شود رأفت امام را حس می کند. محال است کسی برود مقابل ضریح امام رضا(ع) بایستد و دست بر سینه بگذارد و سلام خالصانه بدهد و امام چبزی در کشکول گدایی او نگذارد.
این را که شنیدم فورا به دلم افتاد عازم مشهد شوم.
به خانه که رسیدم در آیینه خودم را می بینم:
امیر تو همان پسر گناهکار هستی؟!همونی که قرار بود پدر یه بچه نامشروع بشه؟چطور ممکنه امام رضا رات بدن حرمشون...مگه کثیف تر از تو هم هس؟چطور تونستی این همه گناه کنی؟چرا چشاتو باز نکردی ندیدی امامو ؟ندیدی خدا رو؟ حالا با چه رویی میخوای بری مشهد؟ اصن میخوای به اقا چی بگی ؟کدوم گناهتو ببخشه؟کدوم سیاهیتو پاک کنه؟هان؟
به خودم که اومدم اشک بود که می ریخت
اشک بود که از چشمای ناپاکم سرازیر بود
چه قدر بد کردم!
ساعت هشت صبح است از خونه میرم بیرون و با نان بربری و حلیم برمی گردم باید بابا و مامان ازم راضی باشن...
چای رو دم میکنم و سفره رو می چینم خنده ام میگیره شده م مثل دخترای دم بخت!
مامان زودتر بیدار می شود برق شادی رو تو چشماش می بینم بابا با دیدن همچین سفره ای لبخندی میزنه و میگه:آفتاب از کدوم طرف دراومده؟
میدونم شوخی میکنه اولین باره که تو این دو سه سال بهم لبخند زد!
امروز چه قدر احساس سبکی دارم!
صلوات
کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد




دسته بندی : کنارم باش! ,