داستانی رو شروع کردم که حالا ادامه ش برایم سخت است...
چگونه میتوانم از مردی بنویسم که تا به حال او را ندیده ام؟ و آن قدر بی لیاقت بوده ام که معرفتی از او کسب نکرده ام...
غمگین میشوم که چند وقتی است امیر این قصه درمانده مانده و در شهری شلوغ و خالی از ظهور تو پرسه می زند...
امیر تو را نمی بیند و آن هنگام که دید تو را نشناخت اما انگار کبوتری پر شکسته در سینه اش کز کرده و منتظر دستانی برای پرواز دوباره ست...
آقا کمکش کن
http://www.zohur12.ir/wp-content/uploads/2014/01/2u4zktjcmyd5bqfrk4r.jpg



دسته بندی : دل نوشته ,