結婚だよ。ブーケ のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم結婚だよ。ブーケ のデコメ絵文字
花 のデコメ絵文字هوالغفور花 のデコメ絵文字
برگ دوازدهم
http://sisadosizdah.ir/Files/Images/imam_zaman_mahdi_www.Sisadosizdah.ir.jpg
بیرون حسینیه جمعیت زیادی منتظر بودند در بین افراد ناگهان چشمم به لیلا خورد...
با دیدنش انگار دردی قدیمی در قلبم خودنمایی کرد...
به آرومی سمتش رفتم و سربه زیر سلام کردم به آرامی جوابم را داد.
در دلم آشوبی به پا بود نمی دونستم چی باید بگم
که مرد جوان صدام زد
انگار نمی شنیدم یا می خواستم خودم رو به نشنیدن بزنم که لیلا با همان لحن آرام اما محکم گفت: مثل اینکه دارن صداتون میزنن.
کمی سرمو بلند کردم و با جسارتی که نمیدونم از کجا اومد گفتم:از دیدنتون خیلی خوشحال شدم راستش شما برای من یک شروع تازه بودید و یا حتی یک نور در تاریکی، که برای من روشنی بخشه...
جمله آخر رو با بغض گفتم
منتظر جواب نشدم و فورا برای کمک رفتم
بعد از آن دیگر ندیدمش و این مرا بی تاب تر می کرد...
***
محرم تمام شد.
نمی شد گفت همان امیر سابق بودم اما هنوز در گذرگاه شک و بین دوراهی مانده بودم: سردرگم و خسته...
در درونم بین دوچیز جنگی بود که انگار قرار نبود این جنگ پایانی داشته باشد و برنده یا بازنده ای...
نمیدانم اسمشان را چه بگذارم...
پاره ای از خوبی و پاره ای از بدی؟نمیدانم!
آن دو جنگ می کردند و من درد می کشیدم در بین گلوله هایی که گاه به افکارم می خورد و گاه به قلبم...
برای اولین بار دلم برای محرم تنگ شد...و بیشتر از آن برای تو لیلا...که نمی دانم کجایی و چه میکنی
و این مرا بدتر می کرد
انگار قرار نبود خوب شوم
با صدای جیغ ضعیفی به سمت پنجره رفتم...
مردی با لباس های شیری رنگ و کلاهی مشکی روبروی دختر کوچکی ایستاده بود با یک دست بسته ای را گرفته بود و با دست دیگر سره دختربچه را نوازش میکرد
دقیق تر شدم.
مرد بسته را به دختر داد اما او مخالفت میکرد
مرد با مهربانی گفت: دخترم چرا اینو ازم نمیگیری؟
دختر با بغض می گفت: آقا مادرم اجازه نمیدن از غریبه ها چیزی بگیرم
مرد مهربان تر از قبل گفت:اما من که غریبه نیستم میتونی اینو ازم بگیری به مادرت سلام برسون و بگو که از مردی آشنا اینو گرفتی.
دختر با تردید بسته را گرفت و گفت:اما من شما رو نمیشناسم شما کی هستین؟
مرد با لحنی محزون گفت: مرا نمی شناسید اما من خوب شما رو می شناسم.
سن دختر درحدی نبود که بتواند معنی حرف مرد را بفهمد اما همین که توانسته بود خودش را راضی کند تا بسته را از مرد بگیرد خوشحال بود بدون حرفی به سمت خانه شان رفت مرد تسبیح گلی را از جیبش بیرون آورد و رو به پنجره کرد
هول کردم خواستم عقب بروم اما نتوانستم
لبخند دلنشینی زد که تا عمق وجودم رفت  و زیر لب چیزی گفت و آرام دور شد...
تمام وجودم،نگاهم و حتی قلبم همان جا پشت پنجره ماند...و اسیر لبخند مرد...

صلوات


کپی بدون ذکر منبع پیگرد الهی دارد
پ.ن:قلم ناقص من کوچک را به بزرگی قلبتان ببخشید





دسته بندی : کنارم باش! ,